آهنگ های پیشنهادی

مشاعره نوعی مسابقه شعرخوانی از حفظ است که از قدیم بین مردم ایران رواج داشت و هرکس با شرکت در آن، اشعار محفوظ در حافظه خود را به رخ دیگران می کشید.

مشاعره می‌تواند بر اساس شعرهای سروده خودِ فرد (به ویژه سروده‌های فی‌البداهه) باشد یا بر اساس شعر شاعران دیگر.

مشاعره گاهی اوقات به این شکل است که هر یک از افراد بیتی شعر از بر می‌خواند و نفر بعدی باید شعر خویش را با آخرین حرف آن بیت آغاز کند.

ما در بخش مشاعره، ابیاتی که با کلیه حروف الفبا شروع می شوند را بری شما آماده کرده ایم:

شعر با آ برای مشاعره

شعر با الف برای مشاعره

شعر با ب برای مشاعره

شعر با پ برای مشاعره

شعر با ت برای مشاعره

شعر با ث برای مشاعره

شعر با ج برای مشاعره

شعر با چ برای مشاعره

شعر با ح برای مشاعره

شعر با خ برای مشاعره

شعر با د برای مشاعره

شعر با ذ برای مشاعره

شعر با ر برای مشاعره

شعر با ز برای مشاعره

شعر با ژ برای مشاعره

شعر با س برای مشاعره

شعر با ش برای مشاعره

شعر با ص برای مشاعره

شعر با ض برای مشاعره

شعر با ط برای مشاعره

شعر با ظ برای مشاعره

شعر با ع برای مشاعره

شعر با غ برای مشاعره

شعر با ف برای مشاعره

شعر با ق برای مشاعره

شعر با ک برای مشاعره

شعر با گ برای مشاعره

شعر با ل برای مشاعره

شعر با م برای مشاعره

شعر با ن برای مشاعره

شعر با و برای مشاعره

شعر با هـ برای مشاعره

شعر با ی برای مشاعره

مشاعره نوعی مسابقه شعرخوانی است که از قدیم بین مردم ایران رواج داشت و هرکس با شرکت در آن، اشعار محفوظ در حافظه خود را به رخ دیگران می کشید.

مشاعره می‌تواند بر اساس شعرهای سروده خودِ فرد (به ویژه سروده‌های فی‌البداهه) باشد یا بر اساس شعر شاعران دیگر.

مشاعره گاهی اوقات به این شکل است که هر یک از افراد بیتی شعر از بر می‌خواند و نفر بعدی باید شعر خویش را با آخرین حرف آن بیت آغاز کند.

شعری که با الف شروع می شود

در بخش زیر ما سعی کرده ایم ابیاتی که با حرف الف یا آ شروع می شود را برای شما گلچین کنیم.

شما نیز اگری شعری بلدید که با “الف” شروع می شود در قسمت نظرات برای ما ارسال کنید.

 

اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد

ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

( حافظ )

 

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند

کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

( حافظ )

 

اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت

وگرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت

( سعدی )

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از صراط المستقیم شرع پا بیرون منه

تا توان از پل گذشتن، نگذرد رهبر ز آب

( صائب )

 

آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

( مولوی )

 

این تمنایم به بیداری میسر کی شود

کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابت دیدمی

( سعدی )

 

اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

( حافظ )

 

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

( مولوی )

 

از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیب

کاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی

( سعدی )

 

از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوش

کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است

( حافظ )

 

آنچه تو در آینه بینی عیان

پیر اندر خشت بیند بیش از آن

( مولوی )

 

آخر نه من و تو دوست بودیم

عهد تو شکست و من همانم

( سعدی )

 

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی

ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

( حافظ )

 

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

( حافظ )

 

ایام را به ماهی یک شب هلال باشد

وآن ماه دلستان را هر ابرویی هلالی

( سعدی )

 

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

( حافظ )

 

آفتابی تو و من ذره مسکین ضعیف

تو کجا و من سرگشته کجا می‌نگرم

( سعدی )

 

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند

کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

( حافظ )

 

اگر این داغ جگرسوز که بر جان من است

بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید

 ( سعدی )

 

ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز

عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز

( حافظ )

 

آدمی خوارند اغلب مردمان

از سلام علیکشان کم جو امان

( مولوی )

 

امیدوار چنانم که کار بسته برآید

وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید

( سعدی )

 

انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد

زیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد

( سعدی )

 

آشنایان ره عشق گرم خون بخورند

ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

( حافظ)

 

ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست

مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست

( سعدی )

24 ژانویه 2019 18,170 بازدید 0
ادامه و دانلود

شعرهایی که با حرف ب شروع می شود در واقع ابیاتی است که با حرف ب آغاز می شوند.

شعر با ب بیشتر برای مسابقات مشاعره کاربرد دارد و هرگاه شعری با حرف ب تمام شود، نفر بعد باید بیتی که با حرف ب آغاز میشود را بخواند.

در این صفحه ما شعرهایی با حرف ب برای مشاعره جمع آوری کرده ایم که می توانید مشاهده بفرمایید:

به قیاس درنگنجی و به وصف درنیایی

متحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبت

( سعدی )

بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند

پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد

( حافظ )

برفت رونق بازار آفتاب و قمر

از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت

( سعدی )

 

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

( سعدی )

 

به تیغم گر کشد دستش نگیرم

وگر تیرم زند منت پذیرم

( حافظ )

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

( حافظ )

بیا ای شیخ و از خمخانه ما

شرابی خور که در کوثر نباشد

( حافظ )

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز

قصه غصه که در دولت یار آخر شد

( حافظ )

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

( حافظ )

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

( حافظ )

بسوز این خرقه تقوا تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرم

( حافظ )

باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم

شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی

( حافظ )

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

( حافظ )

بر رهگذرت بسته‌ام از دیده دو صد جوی

تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی

( حافظ )

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

( حافظ )

برآی ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم

( حافظ )

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

( حافظ )

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم

کز بهر جرعه‌ای همه محتاج این دریم

( حافظ )

بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

( حافظ )

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی

کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند

( حافظ )

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

( حافظ )

22 ژانویه 2019 7,486 بازدید 0
ادامه و دانلود

شعرهایی که با حرف پ شروع می شود در واقع ابیاتی است که با حرف پ آغاز می شوند.

شعر با پ بیشتر برای مسابقات مشاعره کاربرد دارد و هرگاه شعری با حرف پ تمام شود، نفر بعد باید بیتی که با حرف پ آغاز میشود را بخواند.

در این صفحه ما شعرهایی با حرف پ برای مشاعره جمع آوری کرده ایم که می توانید مشاهده بفرمایید:

 

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد

( حافظ )

پیر مغان به قولم کی اعتماد می‌کرد

گر بر حدیث واعظ می‌کردم اعتمادی

( فروغی بسطامی )

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدست بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

( حافظ )

پنج روزی که درین مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان اینهمه نیست

( حافظ )

پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور

خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

( حافظ )

پای از گلیم فقر نکردم فزون دراز

با آنکه در دیار سخن، پادشا شدم

( قدسی مشهدی )

پادشاه دیار جود و وجود

مقصد علم و عالم مقصود

( عراقی )

پاک ناکرده تن ز گرد گناه

پیش یزدان پاک باید شد

( عنصری )

پاسبان مست و ملک بیخرد و سگ در خواب

همه شب تا سحر این دولتم ارزانی بود

( امیر خسرو دهلوی )

پار دیدی کاین سر سلجوقیان بر اهل کفر

چون شبیخون ساخت کایشان غول رهبر ساختند

( خاقانی )

پای بر دنیا نه و بر دوزخ چشم نام و ننگ

دست در عقبی زن و بر بند راه فخر و عار

( نصرالله منشی )

پای بر دنیا نه و بر دوزخ چشم نام و ننگ

دست در عقبی زن و بر بند راه فخر و عار

( شیخ بهایی )

پیدا به سخن باید ماندن که نمانده است

در عالم کس بی سخن پیدا، پیدا

( ناصر خسرو )

پیش ما یاقوت یاقوتست و گوهر گوهر است

دأب ما اینست یعنی قدر گوهر نشکنیم

( وحشی بافقی )

پایگاه تازیانش ساختند ایوان روم

بلکه خوک پایگاهش جان قیصر ساختند

( خاقانی )

پس به آخر این نکو کردند کاندر صد قران

این یکی صاحب قران را شاه و سرور ساختند

( خاقانی )

پیش از آن کایام پیری در رسد

گردنت بندد به حبل من مسد

( مولوی )

پروین، چگونه جامه تواند برید و دوخت

آنکس که نخ نکرده بیک عمر سوزنی

( پروین اعتصامی )

پشت بر خویش کن، مگر با اوی

شوی، آیینه خوی، روی به روی

( عراقی )

پشت بر خویش کن، مگر با اوی

شوی، آیینه خوی، روی به روی

( عطار )

پایان سخن شنو که مارا چه رسید:

چو آب برآمدیم و چون باد شدیم!

( خیام )

پیشکاران عجوز دهر یک سر غالبند

آن که ز مردان به مردی باج می گیرد زن است

( بیدل دهلوی )

پا به هرجا که نهی برگ گلی است

همه جا شاهد رعنائی هست

( پروین اعتصامی )

پستی دیوار قربی می شود

فصل او درمان وصلی می بود

( مولوی )

پردهٔ صبر می درد عارضش از نظاره ای

خون عقیق می خورد لعل وی از مکیدنی

( فروغی بسطامی )

پس آنگه بر زبان آورد سوگند

به هوش زیرک و جان خردمند

( نظامی گنجوی )

پادشه چوب خلیفه خورد و فخر کند

من درویش ز چوب تو که دربانم زد

( امیر خسرو دهلوی )

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

( پروین اعتصامی )

پری رویان به ما کردند نظاره

یکی چون ماه و باقی چون ستاره

( فائز )

پیش سقف بارگاهش خانهٔ موری است چرخ

کز شبستان سلیمانیش منظر ساختند

( خاقانی )

پر کینه مباش از همگان دایم چون خار

نه نیز به یکباره زبون باش چو خرما

( ناصر خسرو )

پیش تیغ تو روز صف دشمن

هست چون پیش داس نوکر پا

( رودکی )

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

( پروین اعتصامی )

پیش یاجوجی که ظلمت خانهٔ الحاد راست

دست و تیغ این سکندر سد اکبر ساختند

( خاقانی )

پپچ و تاب زلف دارد راه باریک سلوک

شانه سان ما را به مژگان قطع این ره کردن است

( بیدل دهلوی )

پر کن قدحی زهر هلاهل که به یک دم

بر یاد لب لعل تو چون شهد بنوشم

( خواجوی کرمانی )

پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت

میدید شعله در سر و پروای سر نداشت

( پروین اعتصامی )

پیدا نبود دل ز هجوم غم معشوق

پنهان شده از کثرت پروانه، چراغم

( قدسی مشهدی )

پرتوی باید ز نورِ معرفت

تا برون آیی ازین ظلمت مگر

( حکیم نزاری )

پس آنگه زصد دفتر مدح تو

توانم مگر کرد سطری ادا

( ملک الشعرای بهار )

پیش بالایت به بالایت فرو ریزم گهر

زانکه صد نوبر مرا زان یک صنوبر ساختند

( خاقانی )

پر آب دو دیده و پر آتش جگرم

پر باد دو دستم و پر از خاک سرم

( رشیدالدین میبدی )

پس جهان زاید جهانی دیگری

این حشر را وا نماید محشری

( مولوی )

21 ژانویه 2019 6,978 بازدید 0
ادامه و دانلود

شعرهایی که با حرف ت شروع می شود در واقع ابیاتی است که با حرف ت آغاز می شوند.

شعر با ت بیشتر برای مسابقات مشاعره کاربرد دارد و هرگاه شعری با حرف ت تمام شود، نفر بعد باید بیتی که با حرف ت آغاز میشود را بخواند.

در این صفحه ما شعرهایی با حرف ت برای مشاعره جمع آوری کرده ایم که می توانید مشاهده بفرمایید:

تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی

که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت

( سعدی )

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

( حافظ )

شعر با ت

 

تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی

بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت

( سعدی )

تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین

همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی

( هاتف اصفهانی )

تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین

به چین زلف تو آید به بتگری آموخت

( سعدی )

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو مراد من دهی من به خدا رسیده ام

( رهی معیری )

تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت

(سعدی)

شعر با حرف ت

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان

بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست

( حافظ )

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال

خطا نگر که دل امید در وفای تو بست

( حافظ )

تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را

چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

( یغمایی )

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

( حافظ )

تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را

به زبان خود بگویی که به حسن بی نظیرم

 ( سعدی )

مشاعره با ت

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

( شیخ بهایی )

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

( حافظ )

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز

هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد

( حافظ )

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

( حافظ )

تو شمع انجمنی یکزبان و یکدل شو

خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

( حافظ )

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم

( حافظ )

تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت

حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی

( حافظ )

تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی

یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

( حافظ )

تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز

و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

( حافظ )

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده می‌روم و همرهان سوارانند

( حافظ )

شعر با ت شروع بشود

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن  سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم…

( نیما یوشیج )

ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز

تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود

( حافظ )

تو به سخن تکیه کنی، من بکار

ما هنر اندوخته ایم و تو عار

( پروین اعتصامی )

تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده ام

چشم پوشیدن بساط آرایی خواب من است

( بیدل دهلوی )

تو را خدای ز بهر بقا پدید آورد

تو را و خاک و هوا و نبات و حیوان را

( ناصر خسرو )

تا کمان وحشتم در قبضهٔ وارستگی ست

دورگردیها ز مردم تیر پرتاب من است

( بیدل دهلوی )

تا چون چنار مشرق آتش نگشته ای

کوتاه دار دست ازین آب سینه تاب

( صائب تبریزی )

تنگهٔ زرگر بیابی صدهزار

یک حقیقت فهم کن در زر نگر

( شاه نعمت الله ولی )

تابش حسن تو در کعبه و بتخانه فتاد

آتش عشق تو، بر محرم و نامحرم زد

( شاطر عباس صبوحی)

تخمی چو کشت دهقان آبیش می دهد

تخم عمل تو نیز چو کاری ببار اشک

( فیض کاشانی )

تا صبا شانه بر آن زلف خم اندر خم زد

آشیان دل صد سلسله را، برهم زد

( شاطر عباس صبوحی )

تو را تن تو چو بند است و این جهان زندان

مقر خویش مپندار بند و زندان را

( ناصر خسرو )

تو آن شاهی که اندر شرق و در غرب

جهود و گبر و ترسا و مسلمان

( عنصری )

اشعار با ت

تا هست آب در جگر و چشم تر بسر

بر کردهای خویش بزاری ببار اشک

( فیض کاشانی )

تو سخن می گویی و خوبان عالم خامشند

لشکری خاموش به چون هست سلطان در سخن

( سیف فرغانی )

تو عالمی و علمدار تو ست شیطانی

تو عِلم گوی که شیطان شود ز تو مقهور

( حکیم نزاری )

تا عیار عشق عیاران پدید آرند باز

زرگران نه فلک در مرد پالایی شدند

( سنایی غزنوی )

تا زُهره و مَهْ در آسمان گشته پدید

بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید

( خیام )

تخم اشکی به کف پای کسی خواهم پخت

آرزو مژده ده اوج ثریای من است

( بیدل دهلوی )

تا نمود او ناردان و ناردان از روی و لب

اشک من چون ناردان شد ، جان من چون ناردان

( ازرقی هروی )

تو آفتاب منیری چو آفتاب سپهر

چهار بالش ملک از تو زیب و فر گیرد

( سلمان ساوجی )

تو را چون معنیی در خاطر افتد

که در سلک معانی نادر افتد

( جامی )

تو خوش به دولت خواب کن گر پاسبانی بایدت

من از دعای نیم شب گردون پر از لشکر کنم

( وحشی بافقی )

تا نگاهی نکند سوی تو پنهان از من

در پی دیده چو دل، دوش کمین می کردم

( قدسی مشهدی )

تراست بر همه مردان پارسا منت

تراست بر همه گردان نامور فرمان

( عنصری )

تو با بضاعتی از طاعت ریائی خویش

کزان کننده معاذالله ار رسد به سزا

( محتشم کاشانی )

تا ابد، از نیستی نتوان گذشت

خاک این وادی گل از آب فناست

( بیدل دهلوی )

تو رنجه مشو برون میا از در خویش

من خود چو قلم همی دوم بر سر خویش

( نصر الله منشی )

20 ژانویه 2019 42,233 بازدید 0
ادامه و دانلود

ابیاتی که با حرف ث شروع می شود در واقع شعرهایی هستند که ابیاتش با حرف ث آغاز می شوند.

شعر با ث بیشتر برای مسابقات مشاعره کاربرد دارد و هرگاه شعری با حرف ث تمام شود، نفر بعد باید بیتی که با حرف ث آغاز میشود را بخواند.

در این صفحه ما شعرهایی با حرف ث برای مشاعره جمع آوری کرده ایم که می توانید مشاهده بفرمایید:

ثوابت باشد ای دارای خرمن

اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

***

ثبت است به کار روزگارم

بر دیده وظیفه ی تو دارم

***

ثبت است به دفتر معارف

اسرار تو بی وقوف حارث

***

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد

که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد

***

ثوابت جمله حیران ایستاده

چو محکومان به هنگام زلیفن

***

ثانیه ها در پی هم میروند

نیست کسی در پی آنها رود

***

ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته

بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی

***

ثانی خیال وصل محقق نمی شود

با ناکسان بد دل طرار عاشقی

***

ثانی به شوق دوست ز دنیا همی برید

باشد که اوفتد به کنار و پناه تو

***

ثمری گر ندهد آه فغان خواهد داد

اثری گر نکند ناله دعا خواهم کرد

***

ثنا باد بر جان پیغمبرش

محّمد فرستاده و بهترش

***

ثواب روضه محراب و منبر

امیرالمو منین مولای قنبر

***

ثلاثین و ثلاثین و ثلاثین

به حق سوره ی طه و یاسین

***

ثریا کرد با من تیغ بازی

عطارد تا سحر افسانه سازی

***

ثلث دین من دیده یار است

عاشقم من ، دین بسیاراست

***

ثنای رودکی ماندست و مدحش

نوای باربد ماندست و دستان

***

ثریای جوان در دام بستندند

بر آن بهرام هم آری نشستند

 

شما چه شعرها و بیت هایی رو می شناسید که با حرف (ث) شروع می شوند؟

در قسمت نظرات حتما شعرهایی که با ث شروع می شوند را با ما در میان بگذارید.

19 ژانویه 2019 8,274 بازدید 0
ادامه و دانلود

شعر با ج در واقع به مفهوم ابیاتی است که با حرف ج شروع می شود و کاربرد آن بیشتر بر می گردد به مسابقه مشاعره و کسانی که علاقمندند در مشاعره شرکت نمایند.

همانطور که اشاره شد شعر با ج بیشتر برای مسابقات مشاعره کاربرد دارد و هرگاه شعری با حرف ج تمام شود، نفر بعد باید بیتی که با حرف ج آغاز میشود را بخواند.

در این صفحه ما شعرهایی با حرف ج برای مشاعره جمع آوری کرده ایم که می توانید ملاحظه بفرمایید:

جان کندن عبث را بر خود کنیم شیرین

یکچند کوه می کند بیهوده کوهکن هم

( وحشی بافقی )

جای او دیده خونبار شد، ای اشک، برو

هر دم از خون دل آغشته مکن جایش را

( هلالی جغتایی )

جهانیان را بسیار امیدهاست بدو

وفا کناد بفضل آن امیدها یزدان

( فرخی سیستانی )

جمعیتشان در پریشانی خوش ست

قوت، جوع و جامه، عریانی خوش ست

( عمان سامانی )

جان بهای نظری، چشم توام فرمان داد

عذر بپذیر که این قیمت فرمانی بود

( امیر خسرو دهلوی )

جان بهای نظری، چشم توام فرمان داد

عذر بپذیر که این قیمت فرمانی بود

( مولوی )

جامی است که عقل آفرین می زندش

صد بوسه زِ مِهْر بر جَبین می زندش

( خیام )

جز زهد خشک، خشکی دیگر بجا نماند

زین آب در سراسر این خاک مشکبار

( صائب تبریزی )

جهان گشت تاری سراسر ز گرد

ببارید شنگرف بر لاژورد

( فردوسی )

جان من، با آنکه خاص از بهر کشتن آمدی

ساعتی بنشین، که عمر جاودان گویم تو را

( هلالی جغتایی )

جانت به سخن پاک شود زانکه خردمند

از راه سخن بر شود از چاه به جوزا

( ناصر خسرو )

جان خوشست، اما نمیخواهم که: جان گویم ترا

خواهم از جان خوشتری باشد، که آن گویم ترا

( هلالی جغتایی )

جانست بوسه تو ومردم در انتظار

تا کی بود که با تو رسد کار من به جان

( سیف فرغانی )

جهان را چه سازی که خود ساختست

جهاندار ازین کار پرداختست

( سعدالدین وراوینی )

جلوه کند چو قامتش زیر قبای زرفشان

ما و به جلوه گاه او جامهٔ جان دریدنی

( فروغی بسطامی )

جهان گفتی از تیغ وز جوشن است

ستاره ز نوک سنان روشن است

( فردوسی )

جور می کن که سر از کوی وفا نتوان تافت

گر چه بر خسرو صد پاره جفا بنشیند

( امیر خسرو دهلوی )

جام می ما را عطا فرموده اند

دیگران گرچه تمنا کرده اند

( شاه نعمت الله ولی )

جان موجه دریای عشق دل گوهر یکتای عشق

سر کاسه صهبای عشق من بنده و مولای عشق

( فیض کاشانی )

جام بر کف؛ منتظر ساقی هنوز

اللّه اللّه غیرت آمد غیر سوز

( عمان سامانی )

جان من یاد کن آن را که به بوی چو تویی

همه شب بر گذر باد صبا بنشیند

( امیر خسرو دهلوی )

جنت سرای عشق دان دوزخ بلای عشق دان

جانرا فدای عشق دان من بنده و مولای عشق

( فیض کاشانی )

جام می در دور می بینم که می گردد مدام

جاودان بزمی چنین ما را مهیا کرده اند

( ساه نعمت الله ولی )

جز با دل شکسته ترا کار زار نیست

خود را نگاه دار، که بر قلب می زنی

( اوحدی )

جز با دل شکسته ترا کار زار نیست

خود را نگاه دار، که بر قلب می زنی

( عراقی )

جهنده بر زمین خوش بادپایی

پرنده در هوا فرخ همایی

( جامی )

جمله را دل در طلب چون خم بجوش

لیک آن سر خیل مخموران خموش

( عمان سامانی )

جهاندار گفتا چنینست راست

بدین، برز و بالا و چهرش گواست

( اسدی توسی )

جان کل با جان جزو آسیب کرد

جان ازو دری ستد در جیب کرد

( مولوی )

جزو و کل را جام وحدت داده اند

بر همه خود را هویدا کرده اند

( شاه نعمت الله ولی )

جز این چه دانم گفتن که عنصری گوید

«چنین نماید شمشیر خسروان آثار»

( مسعود سعد سلمان )

جرعه یی هم ریخت ز آن ساغر بخاک

ز آن سبب شد مدفن تن های پاک

( عمان سامانی )

جان و دل و عقل هر سه هستند

در عشق تو چون دو چشم یک تن

( سیف فرغانی )

جان فشان و راه کوب و راد زی و مرد باش

تا شوی باقی چو دامن بر فشانی زین دمن

( رشید الدین میبدی )

جنس ما چون نیست جنس شاه ما

مای ما شد بهر مای او فنا

( مولوی )

جوابش داد مریم که ای جهانگیر

شکوهت چون کواکب آسمان گیر

( نظامی گنجوی )

جانا، به خود نگاه کن و حال ما ببین

گر جان ندیده ای که جدا گردد از تنی

( اوحدی )

جلوه کن جلوه که هم ماهی و هم خورشیدی

باده ده باده که هم خلدی و هم رضوانی

( فروغی بسطامی )

جان می دهیم و عشرت موهوم می خریم

چون گل همان تبسم ما خونبهای ماست

( بیدل دهلوی )

جسمی دارم دلی خراب اندر وی

جانی دارم هزار تاب اندر وی

( مهستی گنجوی )

جز بادهٔ گلرنگ به شبگیر مگیر

جز زلف بتان عنبرین بوی مبوی

( مهستی گنجوی )

جملۀ ذرات از جا خاستند

ساغر می را ز ساقی خواستند

( عمان سامانی)

جان و دل موسی صفت بر طور تن

با خدای خویش در راز آمدند

( شاه نعمت الله ولی )

جراحت بند باش ار می توانی

تو را نیز ار بیندازد چه دانی

( سعدی )

جز سجده ابروی توام نیست عبادت

پروای نماز و سر محراب ندارم

( قدسی مشهدی )

جان به لب، از حسرت گفتار او

دل، پر از نومیدی دیدار او

( شیخ بهایی )

جلوه ای کردرخش دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد

( عمان سامانی )

جنتی خاطر نواز و دلفروز

دوزخی دشمن گداز و غیر سوز

( عمان سامانی )

جلوه ای کرد از یمین و از یسار

دوزخی و جنتی کرد آشکار

( عمان سامانی )

جهان چون بهشتی شد آراسته

پر از داد و آگنده از خواسته

( فردوسی )

جفای پرده درانم تفاوتی نکند

اگر عنایت او پرده دار ما باشد

( سلمان ساوجی )

جمال عشق آن بیند که چشم سر کند بینا

سماع وصل آن بیند که گوش سر اصم سازد

( سنایی غزنوی )

جزکاهش جان نیست ز همصحبت سرکش

گریان بود آن موم که با شعله ندیم است

( بیدل دهلوی )

جنت بود بستان عشق دوزخ بود زندان عشق

آن پرتوی از نوی عشق وین دودی از نیران عشق

( فیض کاشانی )

جنت بود بستان عشق دوزخ بود زندان عشق

آن پرتوی از نوی عشق وین دودی از نیران عشق

( عمان سامانی )

جائی رسیدهٔ که نبیند محیطِ تو

گرسوی چرخ بر شود اندیشه سالها

( سعدالدین وراوینی )

جز حادثه هرگز طلبم کس نکند

یک پرسش گرم جز تبم کس نکند

( رودکی )

جامی بده ای ساقی تا چهره برافروزم

راهی بزن ای مطرب تا خرقه دراندازم

( خواجوی کرمانی )

جان که پیرامن خال سیهت می بیند

عنکبوتی ست که بر گرد مگس می گردد

( امیر خسرو دهلوی )

جان منزل جانان عشق دل عرصه جولان عشق

تن زخمی چوکان عشق سر گوش در میدان عشق

( فیض کاشانی )

جان ما تیره تر از طرهٔ خوبان ختن

دل ما تنگتر از دیدهٔ ترکان طراز

( انوری )

جان ما تیره تر از طرهٔ خوبان ختن

دل ما تنگتر از دیدهٔ ترکان طراز

( مولوی )

جانم از شوق تو، گر خرقه تن کرد قبا

نتوان گفت درین خرقه که نقصان دارد

( امیر خسرو دهلوی )

جهان بروی تو می دیدم ار چه همچو جهانت

وفا و مهر ندیدم چو نیک در نگردیدم

( خواجوی کرمانی )

18 ژانویه 2019 4,609 بازدید 0
ادامه و دانلود

شعر با چ در واقع به مفهوم ابیاتی است که با حرف چ شروع می شود و کاربرد آن بیشتر بر می گردد به مسابقه مشاعره و کسانی که علاقمندند در مشاعره شرکت نمایند.

همانطور که اشاره شد شعر با چ بیشتر برای مسابقات مشاعره کاربرد دارد و هرگاه شعری با حرف چ تمام شود، نفر بعد باید بیتی که با حرف چ آغاز میشود را بخواند.

در این صفحه ما شعرهایی با حرف چ برای مشاعره جمع آوری کرده ایم که می توانید ملاحظه بفرمایید:

چون جمال بی مثال خود نمود

ناظران را عقل و دل از کف ربود

( عمان سامانی )

چند ازین لاف و بارنامهٔ تو

در چنین منزلی کثیف و نژند

( سنایی غزنوی )

چشم عیار پیشه تو بریخت

بسر غمزه خون عیاران

( سیف فرغانی )

چنان گشتم از فرقت آن نگار

که بر من ز عشقست بلغار غار

( عنصری )

چنین گفت رایش به من تازه کن

بیارای مغزش به شیرین سخن

( فردوسی )

چون زنان تا کی نشینی بر امید رنگ و بوی

تا هوای نفس تو در راه دین دارد قرار

( رشیدالدین میبدی )

چون سر سنگ پشت و روی امل

گشته پنهان ز بیم تیغ و تبر

( مسعود سعد سلمانی )

چو گرک حسد مصطفی را گزید

تو گویی که آهو نگیرد مرا؟ !

( ملک الشعرای بهار )

چون باد، خیز و آتش پیگار برافروز

چون ابر، و روز ظفر بی غبار کن

( نصر الله منشی )

چون دست در غمت زد و پا استوار کرد

گر دست می نگیری در پا میفکنش

( ظهیر فاریابی )

چون ز خلق تو براندیشد ، شود مشکین فکر

چون زجود تو سخن گوید ، شود زرین زبان

( ازرقی هروی )

چشم ناپاک بر آنچهره دریغست، دریغ

دیده پاک من اولیست تماشایش را

( هلالی جغتایی )

چو از عید شب را خبر داد گردون

شب از شادمانی برافشاند گوهر

( امیر معزی )

چو رند جام می بی حساب می نوشد

به نزد عقل کجا بی حساب باشد رند

( شاه نعمت الله ولی )

چون من دو هزار عاشق اندر ماهی

می کشته شوند و بر نیاید آهی!

( رشید الدین میبدی )

چنین دور از خویش و بیگانه گشتم

که افتاد با تو مرا آشنایی

( حافظ )

چنان خوب رویی بدان دلربایی

دریغت نیاید به هر کس نمایی

( حافظ )

چهره و موی غبار آلودشان

مغز پر آتش، دل پردودشان

( عمان سامانی )

چه گر من همیشه ستا گوی باشم

ستایم نباشد نکو جز به نامت

( رودکی )

چندین سر و ساقِ نازنین و کفِ دست

از مِهرِ که پیوست و به کینِ که شکست؟

( خیام )

چو سیل از شکنج و چو آتش ز جوش

چو برق از درخش و چورعد از خرو

( اسدی توسی )

چه کنم؟ با ستیزه رویی بخت

چاره الّا که سازگاری نیست

( کمال الدین اسماعیل )

چون دل عشاق را در قید کرد

خودنمایی کرد و دلها صید کرد

( عمان سامانی )

چون شب قدر از همه مستور شد

لاجرم، از پای تا سر نور شد

( شیخ بهایی )

چو تو در مصحف از هوا نگری

نقش قرآن ترا کند در بند

( سنایی غزنوی )

چو نفس از درد عشق تو بمیرد

بباید داشت دل را ماتم جان

( سیف فرغانی )

چه شود؟ از سر بوسی برخیز

در تو این قدر کله داری نیست؟

( کمال الدین اسماعیل )

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری

برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را

( حافظ )

چشم فتّان تو را دوش، بدیدم در خواب

ای بسا فتنه که برخاست ز بیداری ما

( شاطر عباس صبوحی )

چون تیر سخن راست کن آنگاه بگویش

بیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا

( ناصر خسرو )

چشم ما را تعلق ازلی است

نقد بازار ملک لم یزلی است

( عراقی )

چشم تو تا که چنین ریزد خون

هیچ باکیش ز بیماری نیست

( کمال الدین اسماعیل )

چند آزار دل ما دهی، ای راحت جان

راحت جان مگرت هست، دل آزاری ما؟

( شاطر عباس صبوحی )

چه می بود اینکه ساقی داد وحشی

که من از خود به یک پیمانه رفتم

( وحشی بافقی )

17 ژانویه 2019 3,189 بازدید 0
ادامه و دانلود

حوادث چو باد است و گیتی چو دریا

خلایق چو کشتی و عدلش چو لنگر

( امیر معزی )

حالم از قاصدان نمی شنوی

نامم از نامه بر نمی خوانی

( اوحدی )

حکایت کند نرگس اندر چمن

ز چشم دلارام روز خمار

( عنصری )

حاصل ما ز زلف و عارض اوست

اشک چون خون و چشم چون خانی

( اوحدی )

حاصل خواجه قیل و قالی بود

نقش خواجه شد و خیالش ماند

( شاه نعمت الله ولی )

حسودان به پیغمبر هاشمی

ببستند از اینگونه بس افترا

( ملک الشعرای بهار )

حجاب زاهد بیچاره عجب طاعت اوست

ولی به مذهب ما بی حساب باشد رند

( شاه نعمت الله ولی )

حیف آیدم کز آن لب شیرین بذله گوی

الا ثنای خسرو کشورگشا کنی

( فروغی بسطامی )

حلقهٔ گرداب غیر از پیچش امواج نیست

عقدهٔ کاری که من دارم هجوم ناخن است

( بیدل دهلوی )

حال خود گفتی: بگو، بسیار و اندک هرچه هست

صبر اندک را بگویم، یا غم بسیار را؟

( هلالی جغتایی )

حاصل ما ز سر زلف تو جز

تیره رویی و نگوساری نیست

( کمال الدین اسماعیل )

حکایت کرد با شیرین سرآغاز

که وقت آمد که بر دولت کنی ناز

( نظامی گنجوی )

حاسدان در زخم خوردن سرنگون چون سکه اند

تا به نامش سکهٔ ایران مشهر ساختند

( خاقانی )

حالی که ورا نام جوانی گفتند،

معلوم نشد که او کیْ آمد، کیْ شد!

( خیام )

حقیقت دان که بی فرمان او نیست

به عالم نقطه ای از نفع و از ضر

( امیر معزی)

حسام دولت و دین شاه اردشیر حسن

که هست رونق عالم ز عدل و احسانش

( ظهیر فاریابی )

حال دل خاطرنشان او کنم روز وصال

گر دهد نظاره ام فرصت که چشمی تر کنم

( قدسی مشهدی )

حرارت از دل آتش ستان برای خلیل

اثر ز دست مؤثر به دست صنع ربا

( محتشم کاشانی )

حذر کن از دم سرد رقیب، ای نوگل خندان

که از باد خزان آفت رسد گلهای رعنا را

( هلالی جغتایی )

حاسدانش همیشه سرگردان

غم بر ایشان ز بخت بد فیروز

( انوری )

حیران طلب مایهٔ تمییز ندارد

در چشم گدا شش جهت آثار کریم است

( بیدل دهلوی )

حال خسرو ز غمت گشت پریشان، آری

عشق خوبان همه گر حال پریشان خواهد

( امیرخسرو دهلوی )

حاصلی، زین دور غم فرجام، نیست

در جهان دوری، چو دور جام نیست

( سلمان ساوجی )

حال دلم هر چه پریشانیست

پرتو آن زلف پریشان اوست

( کمال الدین اسماعیل )

حسرت آلودگی هم نیست دور از لذتی

یک دو روزی خویشتن را پارسا می خواستیم

( قدسی مشهدی )

حاج را دیوان اعمال است وانگه عمره را

ختم اعمال و فذلک های دیوان دیده اند

( خاقانی )

حج بکن و کام دل بخواه ز ایزد

کانچه بخواهی تو بدهد ایزد ذوالمن

( فرخی سیستانی )

حاجت آن است که من بر در تو کشته شوم

هیچگه حاجت این خسته روا خواهد شد؟

( امیر خسرو دهلوی )

حج ما آدینه و ما غرق طوفان کرم

خود به عهد نوح هم آدینه طوفان دیده اند

( خاقانی )

حال دل صد گل ز چاک سینهٔ ما روشن است

صد سحر بوی جگر در رهن آه سرد ماست

( بیدل دهلوی )

حق و باطل زان دهان شیرین بود

فیض مشنو زاندهان جز حرف حق

( فیض کاشانی )

حسن یوسف عالمی را فایده

گرچه بر اخوان عبث بد زایده

( مولوی )

حالیا غلمان و حوران حاضرند

بر امیدِ نسیه تا چند انتظار

( حکیم نزاری )

حسن و عشقند دو ساحر که به یک چشم زدن

می گشایند میان دو دل از دیده رهی

( محتشم کاشانی )

حریفان باده ها خوردند و رفتند

تهی خم ها رها کردند و رفتند

( جامی )

حسن از بوالعجبی هربت نازک دل را

داده است از دل پر زلزله آرام گهی

( محتشم کاشانی )

حاجیادر پی مقصود قدم فر سودی

خنک آنان که به گام می برسیدند به کام

( سلمانی ساوجی )

حال دل از چشم گویا فهمد آنکش دیده هست

عاشقانرا نیست جز از چشم گوهر بار حرف

( فیض کاشانی )

حله هاشان از پلاس و گیسوانشان از مهار

پاره ها خلخال و مشاطه شتربان دیده اند

( خاقانی )

حرفهای پختهٔ سنجیده دارم در درون

گر بنطق آیم توانم گفت صد طومار حرف

( فیض کاشانی )

حرفهای پختهٔ سنجیده دارم در درون

گر بنطق آیم توانم گفت صد طومار حرف

( بیدل دهلوی )

حال امروز گوی و رامش خلق

که ملک سوی می شتافت به خوان

( فرخی سیستانی )

حال گفتی چگونه بود بگوی

نی مگوی این سخن بجای بمان

( فرخی سیستانی )

حرام دارم جز غصه تو هر چه خورم

گناه دانم جز کار تو هرآن چه کنم

( سیف فرغانی )

حاجت به خار نیست که در خواب گاهِ من

هر موی بر تنم شود از انتظار خار

( حکیم نزاری )

حسن مقطع چو بود رسم کهن

قطع کردیم بر این نکته سخن

( جامی )

حسرت زمزم خاک درت آن مشرب

جان ما را به لب آورده چو جام است مدام

( سلمان ساوجی )

حیران شود از وصف تو وصاف سخنگوی

عاجز شود از نعمت تو دانای سخنور

( مسعود سعد سلمان )

حالم تباه کردی، حال تو چیست گویی؟

روزم سیاه کردی، شب چون همی گذاری؟

( اوحدی )

حقگوی را زبان ملامت بود دراز

حق نیست اینچه گفتم؟ اگر هست گو بلی

( حافظ )

16 ژانویه 2019 3,489 بازدید 0
ادامه و دانلود

خوار شد بر درت هلالی و گفت:

این نه خواریست، عزتست مرا

( هلالی جغتایی )

خرمی بر ما شایدکه به سالی زین پیش

رخت افکندیم از شهر سوی هامونا

( ملک الشعرای بهار)

خاک یثرب از دو عالم خوشتر است

ای خنک شهری که آنجا دلبر است

( اقبال لاهوری )

خواهی که گرد کویت دیوانه سر نگردم

چون رو بمن نمودی دیگر ز من مپوشان

( سیف فرغانی )

خلعت هر کس بود نوعی دگر

جامه ای پوشند کایشان رشته اند

( شاه نعمت الله ولی )

خورشید آسمان عدالت که آفتاب

بر نقطه عدالت او می کند مدار

( صائب تبریزی )

خاک پاک ما به می بسرشته اند

عنبر ما با گلاب آغشته اند

( شاه نعمت الله ولی )

خود بین بمثل اگر بسنگی نگرد

چون آینه ناردش مگر خود بینی

( سعد الدین وراوینی )

خواست جانم که همرهش باشد

لیک با او نه ایستاد برفت

( کمال الدین اسماعیل )

خرقهٔ خود را به می شستند پاک

فارغ از تسبیح و از سجاده اند

( شاه نعمت الله ولی )

خاک چون اشکال اقلیدس شد از شاخ گوزن

در بر هر شکل حرفی از خدنگ جان ستان

( ارزقی هروی )

خود بده انصاف، ای صاحب کمال

کی شود اینها میسر از حلال؟

( شیخ بهایی )

خواجو اگر ندانی اسرار این معانی

از شهر بی زبانان معلوم کن زبانم

( خواجوی کرمانی )

خوش در میخانه را بگشاده اند

باده نوشان را صلائی داده اند

( شاه نعمت الله ولی )

خوش آن کز گرد ره سویت رسیدیم

به دیده گردی از کویت کشیدیم

( جامی )

خوشم با سایه دیوار، در کوی بتان قدسی

نه گشت بوستان، نه سایه شمشاد می خواهم

( قدسی مشهدی )

خرم آنکو خورد و بخشید و پریشان کرد و رفت

تا چنین افسون ندانی دست بر افعی مزن

( حافظ )

خون و آتش در بلارگ ، زهر و باد اندر خدنگ

کوه و گردون در جنیبت ، ابر و دریا در سنان

( ازرقی هروی )

خورشیدوار از تو منور شده سپهر

جمشید وار از تو مزین شده دیار

( رشیدالدین وطواط )

خوبرو را خوی بد لایق نباشد، جان من

همچو روی خویش نیکو ساز خوی خویش را

( هلالی جغتایی )

خود ساعتی در آینه اطوار خود ببین

من عاجزم از این که بگویم چه ها شدی

( عارف قزوینی )

خر از دکان پالان گر گریزد

چو بیند جو فروش از جای خیزد

( نظامی گنجوی )

خورشید خسروان ، ملک اتسز، که تیغ او

اندر جهان معالم حق کرده آشکار

( رشیدالدین وطواط )

خوش آن رمزی که عشقی را نوید است

خوش آن دل کاندران نور امید است

( پروین اعتصامی )

خون هزار وامق خوردی به دلفریبی

دست از هزار عذرا بردی به دلستانی

( سلمان ساوجی )

خاکساران ، قاصد افتادگیهای همند

جاده را طومار نقش پا به منزل بردن است

( بیدل دهلوی )

خاربن هر روز و هر دم سبز و تر

خارکن هر روز زار و خشک تر

( مولوی )

خوش آن که از کمین به در آیی کمان به دست

وز تیر غمزه کار مرا مختصر کنی

( فروغی بسطامی )

خواهم از جامه جان خلعت آن سرو روان

تا در آغوش کشم قامت رعنایش را

( هلالی جغتایی )

خجسته باد براو مهرگان و دست مباد

زمانه را و جهانرا بر او بهیچ زمان

( فرخی سیستانی )

خواجو برو که قافله کوس رحیل زد

ای دوستان چه چاره چو من در سلاسلم

( خواجوی کرمانی )

خوبان همه سپاهند، اوشان خدایگانست

مر نیک بختیم را بر روی او نشانست

( رودکی )

خود گرفتم که ترا در حق من

هیچ اندیشۀ غمخواری نیست

( کمال الدین اسماعیل )

خوش آن که حلقه های سر زلف واکنی

دیوانگان سلسله ات را رها کنی

( فروغی بسطامی )

خوشست آن مه به اغیار آزمودم

به من خوش نیست بسیار آزمودم

( وحشی بافقی )

خلعت شاهی عشقست به هر کس ندهند

این قبائیست که بر قامت ما دوخته اند

( شاه نعمت الله ولی )

خود ترا عادت دلداری نیست

کار تو جز که دل آزاری نیست

( کمال الدین اسماعیل )

خبری هم نفرستاد که گر باز رود

خسرو بی خبر، آخر به خبر باز آید

( امیر خسرو دهلوی )

خام افسرده بهرهٔ نبرد

پختگانرا نکوست قصهٔ عشق

( فیض کاشانی )

خودپرستان نظر به شخص کنند

پاک بینان به صنع ربانی

( اوحدی )

خاک شوره گردد و ریزان و سست

هرگز از شوره نبات خوش نرست

( مولوی )

خوش اختریست اینکه بر آمد به طالعت

وحشی غلام اختر تابنده ات شوم

( وحشی بافقی )

خود بمعنی باده بود و جام بود

گر بصورت رند درد آشام بود

( عمان سامانی )

خروس امشب بداده هرزه خوانی

مگر وقت سحر امشب ندانی؟

( فائز )

خون صدّیقان بپالودند و زان ره ساختند

جز بجان رفتن درین ره یک قدم را بار نیست

( رشیدالدین میبدی )

خدای عمر درازت دهاد چندانی

که دست جور زمان از زمین کند کوتاه

( حافظ )

خانه دیده برفتیم ز نقش همه پاک

تا خیال رخ آن ترک ختا بنشیند

( امیر خسرو دهلوی )

خورشید که تنهاست ازان نیست برو ننگ

بهتر ز ثریاست که هفت است ثریا

( ناصر خسرو )

خاک شد در ره تو دیده و آن بخت نبود

که ز ره گرد تو بر سینه ما بنشیند

( امیر خسرو دهلوی )

خاک را نیست ره به عالم پاک

جان مگر هم به جان کند ادراک

( عراقی )

15 ژانویه 2019 2,168 بازدید 0
ادامه و دانلود

مشاعره نوعی مسابقه شعرخوانی است که از قدیم بین مردم ایران رواج داشت و هرکس با شرکت در آن، اشعار محفوظ در حافظه خود را به رخ دیگران می کشید.

مشاعره می‌تواند بر اساس شعرهای سروده خودِ فرد (به ویژه سروده‌های فی‌البداهه) باشد یا بر اساس شعر شاعران دیگر.

مشاعره گاهی اوقات به این شکل است که هر یک از افراد بیتی شعر از بر می‌خواند و نفر بعدی باید شعر خویش را با آخرین حرف آن بیت آغاز کند.

شعری که با د شروع می شود

در بخش زیر ما سعی کرده ایم ابیاتی که با حرف د شروع می شود را برای شما گلچین کنیم.

شما نیز اگر ” شعری با د” می دانید  در قسمت نظرات برای ما ارسال کنید.

در فتوح شام و روم امسال دیوان ساختم

ساخت باید در فتوح هند و چین سال دگر

( امیر معزی )

دیگرم، از پی دویدن بهر چیست؟

وین همه، رختم دریدن بهر چیست؟

( شیخ بهایی )

دل میل گنه دارد از آن روز که دید

کو را رسن از زلف و درخت از بالاست

( اوحدی )

در چمن چون غنچه تا کی می توان دلتنگ زیست؟

خویش را چون لاله بر دامان صحرا می کشم

( قدسی مشهدی )

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

دلدار مرا در غم و اندوه بکاست

یک روز برم به مهر ننشست و نخاست

( اوحدی )

درد نوشی توبه خود را شکست

راهب دیرش بسی اعزاز کرد

( امیرخسرو دهلوی )

در خرابات مغان در نه قدم

سید مستان این حضرت نگر

( شاه نعمت الله ولی )

دنیی و عقبی به همدیگر ببین

در وجود این و آن حکمت نگر

( شاه نعمت الله ولی )

دریا کشان کوه جگر باده ای به کف

کز تف به کوه لرزهٔ دریا برافکند

( خاقانی )

دانی که چرا سر نهان با تو نگویم

دریا کشان کوه جگر باده ای به کف

کز تف به کوه لرزهٔ دریا برافکند

( خاقانی )

در سخن تو شکرافشانی و من حیران تو

عندلیب بی نوا خاموش و بستان در سخن

( سیف فرغانی )

دهد به صحبت اعدای تو رضا محنت

کند به جان بد اندیش تو نظر احزان

( عنصری )

در حلقه اهل حرم و دیر چو قدسی

شایسته تر از سبحه و زنار نشستیم

( قدسی مشهدی )

دو چشم سیر نگردد همی ز دیدن او

دل گره زده بگشاید آن گشاده جبین

( فرخی سیستانی )

دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم

در بدن جان می فزاید بوسه تو زآن دهان

وز شکر در می فشاند لعلت ای جان در سخن

( سیف فرغانی )

دست او قطب بخششت و برو

ساخته چرخ مکرمات مدار

( رشیدالدین وطواط )

دل به دست او چو موم نرم رام

مهر او گه ننگ سازد گاه نام

( مولوی )

در عشق ز ما عکس در آیینه نیفتد

از گرد هوس بس که سبکبار نشستیم

( قدسی مشهدی )

دلم ظالم شد و یارم ستمکار

ازین دل بی دلم زین یار بی یار

( نظامی گنجوی )

دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد

افکند سر به زیر، حیا را بهانه کرد

( شاطر عباس صبوحی )

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست

دلم نخست که دل بر وفای یار نهاد

به بی قراری با خویشتن قرار نهاد

( کمال الدین اسماعیل )

دلی دارم کز او حاصل ندارم

مرا آن به که دل با دل ندارم

( نظامی گنجوی )

در خون دل از دیده خونبار نشستیم

چون دیده به خون از غم دلدار نشستیم

( قدسی مشهدی )

درخور پیشی و بیشی از همه شاهان تویی

پیشتر رفتی و بگرفتی ز عالم بیشتر

( امیر معزی )

دگر به روی که بینم نظر چگونه کنم

به مهر و مه چو ز چشمم برفته باشد نور

( حکیم نزاری)

در کارگه غیب چو نقاش نخست

جویندهٔ نقش خویشتن را می جست

( اوحدی )

دل من در حق من رای بدزد

به دست خود تبر بر پای خود زد

( نظامی گنجوی )

در خاک تیره ، تیره و در خاک زرد، زرد

در جای سبزه سبز و به جای سیه سیا

( ملک الشعرای بهار )

داستان شب هجران تو گفتم با شمع

آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

( شاطر عباس صبوحی )

در هر زمین و آب که آنجا چراکنی

همرنگ آن زمین فتدت رنگ بر قبا

( ملک الشعرای بهار )

دلارا شاهدی در حجله غیب

مبرا دامنش از تهمت عیب

( جامی )

درگه تو چو مجمع فضلاست

سایهٔ حق ز نور تو پیداست

( عراقی )

در هوای عالم ازگرد سوارانت نشان

بر جبین عالم از نعل سوارانت اثر

( امیر معزی )

دیده در هجر تو شرمندهٔ احسانم کرد

بس که شب ها گهر اشک بدامانم کرد

( شاطر عباس صبوحی )

دلیر باش که صبرآزمایی است غرض

تو را چو بر سر خوان بلا زنند صلا

( محتشم کاشانی )

دوش بر خاک درت عرض جبین می کردم

وز جبین درخور آن، سجده گزین می کردم

( قدسی مشهدی )

دنیا به مراد رانده گیر، آخِر چه؟

وین نامهٔ عمر خوانده گیر، آخِر چه؟

( خیام )

داغ دارد چلچراغ او درخت طور را

این چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار

( صائب تبریزی )

دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد

دیده ی بی نور را نور آمدم

صاحب دستور و مأمور آمدم

( اقبال لاهوری )

دست غم اندر جیب جان پای نشاط اندر چمن

پیراهنم سد چاک و من گل در گریبان می کنم

( وحشی بافقی )

در غیابت شد فراقت در مجلس ما

آتش افروز جان های باقی

( عارف قزوینی )

در رهش پای طلب بیگانهٔ دامان صبر

در غمش دست ندامت با گریبان آشناست

( بیدل دهلوی )

دلم بردی نگه دارش که هرگز

شکاری این چنینت در نیفتاد

( کمال الدین اسماعیل )

در مصر خوبی تو نگردد شکر فراخ

تا از دهان تنگ تو ناید بدر سخن

( سیف فرغانی )

در سرای سروری امروز تو خوشتر ز دی

بر سریر خسروی امسال تو بهتر ز پار

( امیر معزی )

دست بر زن به زنخدان بت غالیه موی

که بود چاه زنخدانش ترا غالیه دان

( فرخی سیستانی )

در آن خلوت که هستی بی نشان بود

به کنج نیستی عالم نهان بود

( جامی )

دلم به خانه خرابی خویش می گرید

چو بهر زلف تو مشّاطه شانه می طلبد

( شاطر عباس صبوحی )

دلم با عارض ساده دل تست

که طرّاری چو زلف بروی افتاد

( کمال الدین اسماعیل )

دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است

و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است

( خیام )

دو ابرند زلف تو و چشم من

بعشق اندرون هر دو برهان من

( عنصری )

در چنین بزمی که سازش پردهٔ بیگانگی ست

مفت الفتها اگر مژگان به مژگان آشناست

( بیدل دهلوی )

14 ژانویه 2019 22,404 بازدید 0
ادامه و دانلود

ذره شو صحرا ، مشو گر عاقلی

تا ز نور آفتابی بر خوری

( اقبال لاهوری )

 

( شاعر )

13 ژانویه 2019 1,864 بازدید 0
ادامه و دانلود

رفتم به مسجد از پی نظارهٔ رخش

بر رو گرفت دست و، دعا را بهانه کرد

( شاطر عباس صبوحی )

 

( شاعر )

12 ژانویه 2019 2,884 بازدید 0
ادامه و دانلود

زهی گرفته تیغ و سنان چه بحر و چه بر

زهی گشو ده به کلک و بنان چه خشک و چه تر

( قاآنی )

 

( شاعر )

11 ژانویه 2019 1,221 بازدید 0
ادامه و دانلود

شعر با حرف ژ برای مشاعره بسیار در دیوان اشعار شعرا کم یافت می شود، اما ما با جستجوی بسیار توانسته ایم ابیاتی که با ژ شروع می شود را برای شما جمع آوری کنیم.

اگر شما نیز شعر با ژ یا بیتی که با ژ شروع می شود را می دانید در قسمت نظرات برای ما ارسال کنید.

 

ژاله و صبح بهم یافته کافور و گلاب

زاین و آن داروی هر درد سر آمیخته اند

( خاقانی )

ژاله بر لاله فرو می چکد از دامن ابر

خیز و با لاله رخی ساحت گل زار ببوی

( فروغی بسطامی )

ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب داد

وز تگرگ روح پرور مالش عناب داد

( امیرخسرو دهلوی )

ژنده پیلان کز در دریای سند آورده ای

سال دیگر بگذرانی از لب دریای نیل

( فرخی سیستانی )

ژاژخایی هنر دندانش

هزل دستور لب خندانش

( جامی )

ژاله بر آن جمع ریخت روغن طلق از هوا

تا نرسد شمع را ز آتش لاله عذاب

( خاقانی )

ژرف بحریست پر از آب حیات

موج زن آمده از کل جهات

( جامی )

ژاله از روی لاله دور مکن

تا نسوزد ز شعله بستان را

( عراقی )

ژاله سپر برف ببرد از کتف کوه

چون رستم نیسان به خم آورد کمان را

( انوری )

ژاژ تا چند سرایی بر شه قاآنی

عرض دانش بر شاهان نه طریق ادب است

( قاآنی )

ژاله ای بر عارض لاله نشیند در نظر

گر چه سیراب است اما جان ما را شبنمی است

( شاه نعمت الله ولی )

ژالهٔ باران، زده بر لالهٔ نعمان نقط

لالهٔ نعمان شده از ژالهٔ باران نگار

( منوچهری )

ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر

راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار

( عبید زاکانی )

ژاله بر برگ سمن همچون عرق بر روی او

لاله در صحن چمن مانند آن رخسار نیست

( سیف فرغانی )

ژحل لحظه یی دورگردون کند طی

دهد سیرش از اَبَـرَش تیز کامت

( قاآنی )

ژاله گشته سرشک من ز عنا

لاله گشته دو چشم من ز سهر

( مسعود سعد سلمان )

ژالهٔ نعمت از هوای سخا

بانوی ملک پرور افشانده است

( خاقانی )

10 ژانویه 2019 5,585 بازدید 0
ادامه و دانلود

سر و کلاه عجب گر به باد بر ندهی

که چون حباب هوا در سری و سر به هوا

( محتشم کاشانی )

 

( شاعر )

9 ژانویه 2019 1,668 بازدید 0
ادامه و دانلود
پرشین فا
کانال تلگرام پرشین فا